خلاصه رمان ناگهان تو
او ترشیده، دست نخورده و تقریباً سی ساله بود، اما آماندا بریرز رمان نویس مشهور قصد نداشت تولد بعدی خودش را بدون عشق خوش آمد بگوید.
وقتی مردی که مادام خواسته بود جلوی در خانه او ظاهر شد، معتقد بود که مرد هدیه ای از جانب خودش به خودش است که برای یک شب استخدام شده است، البته از جانب خودش
مرد به طور فراموش نشدنی خوش تیپ و به طور مقاومت ناپذیری مردانه بود و آماندا را طوری وسوسه می کرد که هرگز تصورش را هم نمیکرد… اما چیزی مانع از تحقق کامل رویایش شد….
عزم مرد برای داشتن آماندا زمانی بیشتر شد که او هویت واقعی اش را کشف کرد اما آماندا که با نظم و خویشتن داری تربیت شده بود بیش از آن چیزی که اعتراف میکرد خواهان احترام بود در حالی که مرد حاضر به زندگی با قوانین جامعه نبود.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.