خلاصه رمان صوتی عابر بی سایه
رسومات كهنه و متحجر يك قبيله مرا از دل تمد مون بيرون كشيد و حال من اسير امپراطوري بزرگ تو ! خانى و جان شده اي… سرزمين وجودم را با يك شبيخون به تاراج ببر و قلبم تنها غنيمت اين جنگ! قسم ميخورم تسليم تسليمم… درنگ نكن با عشق بتازان و بيا….
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.