خلاصه رمان شعله ور
-بابایی
یه صدای کوچیک زمزمه کرد.
کاملا بی حرکت دراز میکشم و چشمام رو بسته نگه می دارم هشدار گوشیم برای ساعت شیش و هنوز زنگ نخورده اما دخترام حداقل بیست دقیقه ست که بیدارن صدای حرف زدنشون رو از دیوار نازکی که اتاق من رو از اتاق اونا در آپارتمان ارزونم جدا میکنه شنیدم. الان دارن
بازی مورد علاقه شون رو میکنن اینکه کنار تختم زمانی که خوابیدم بایستند و درباره م چرت و پرت بگن
-بابایی
صدا الان يكم بلندتر شده و متوجه شدم اون صدای دختر پنج سالهم، لوناست
-صدای خرناس کشیدنت رو شنیدیم
به پاسوم بازی ادامه میدم
فقط محض یادآوری میگم من هیچ خرناس کوفتی ای نمی کشم.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.