خلاصه رمان آخرین ستاره شب
آسمان اینبار با شدت بیشتری غرید و از برقش، دل تاریکی شب به یکباره روشن شد. ترنج شیهه ای کشید و روی دو پا بلند شد اما عماد به موقع افسارش را کشید و مهارش کرد، قبل از اینکه او را به زمین بزند از پشت اسب پیاده شد و به طرف صخره های پای کوه رفت. در تاریک و روشن و زیر رگبار سیل آسا زیر آنها پناه گرفت، سر در گوش اسب کرد و سعی کرد با نوازش و نجوا آرامش کند. این چند روز که از برگشتنش گذشته بود هر روز اسب زین میکرد و به زمین های دور و نزدیک سر میزد تا او را ببینند و اسمش بر سر زبان ها بیفتد.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.