رمان افگار ف_میری
عاشق بودند؛ هردویشان….!
جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت…
عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد…
افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش،دوباره پا در عمارت مجد ها میزاره و مردی که سال هاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدمی عاشق ندارد
دوست داشتنت چه سود؟
وقتی نگاهت ، آغوشت و تمام بوسههایت قرار است سهم دیگری باشد؟…
دوست داشتنم چه سود؟
وقتی تنها سوختگیِ آتش حسرتش قرار است نصیبت باشد!…
نهایت…تو میروی و باز هم من میمانم و خیال آمدنت…
اینبار نه اما…
انگار عاقبت از تو ، یاد گرفتهام از تو گذشتن را…!
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.