خلاصه رمان قاب سوخته
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟
با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم:
– تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
برشی از رمان قاب سوخته
با خشم قابی که روی میزش بود را با دست روی زمین پرت کردم.چشمانش از حیرت گرد شد . پا روی قاب گذاشتم.
صدای شکستن شیشه قاب نگاه پر حیرتش را به قاب دوخت.خم شدم و موهایم که در بازی جرات و حقیقت چیده بود را از درون قاب برداشتم.
_امانتی که دستت بود و با خودم میبرم.
دستش را پیش آورد تا موهایی که بافته بود و بهش کش عروسکی بسته بود را بگیرد . دستم را عقب کشیدم و با کنایه گفتم:
-منبع آرامشت که اومد این موها برات دردسر میشه.
با چشمان پر اشک از اتاقش بیرون آمدم و در رو محکم به چهارچوبش بستم و دستم و گذاشتم روی قلبم ، اشک از چشمانم سرازیر شد. این ارس قبل نبود این یه دینامیت در حال انفجار بود.
جانان ❤️ ارس
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.