خلاصه
سروش عاشق خواهر دوستش میشود و با او ازدواج میکند، اما همسرش بخاطر اینکه برادرش به اسم او پول نزول کرده مجبور میشود پنهانی به خارج برود و سروش را رها کند. با یک مردی به اسم ارمان هم خانه میشود
بخشی از اثر
در اتاق اساتید منتظر سجاد ماند خبری نشد و سروش به سمت اتاق خود فکرت رفت. در اتاق را زد و با صدای بی حال پاسخ شنید. -دانشجو نمیپذیرم. در را باز کرد و سجاد سرش را از روی میز بلند کرد، فکر کرده بود بازهم دانشجوهای سمج سراغش آماده اند: تویی؟ کلاست تموم شد؟ وارد اتاق شد و در را بست، کتش را از تنش بیرون آورد و روی یکی از صندلی ها نشست. -خوب نیستی؟ اتفاقی افتاده؟ سجاد پیشانی اش را روی میز گذاشته بودو با چشمهای باز به روبه رویش خیره مانده بود. -سجاد… با فرشته حرفت شده؟!
دسته بندی






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.