خلاصه رمان پاراهور مرضیه یگانه
گمشده ای بودم در روزگار دور… که در تقدیرش نقطه ای روشن پیدا شد. تو آمدی اما نه با عشق…
با حس اولین گناه که شیطان از بهشت رانده شد…
تو آمدی با حس انتقام تا خطی نو از پایان به آغاز شوی.
و آغاز شد عشقی که به پایانش رسید.
من ماندم و تکیه بر گمان هایی که ، تو بودی یا نه ؟
عشق بود یا انتقام.
هنوز نمیدانم…
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.