خلاصه
حکایت دختری شکننده و آرومه که گردونه روزگار چنان بر این دختر میتازه که
به اشتباه تاوان بی آبرویی کسی دیگر رو ازش میگیرن و ناچار میشه با جنینی
درشکم، بدنبال پدر بچه اش بره، پدری که خود نوعروسی در خونه داره…
بخشی از اثر:
به تنهایی از پله ها سرازیر میشوم.
این روزها که خیلی بیشتر از قبل به بودن یکی نیاز
داشتم هردو باهم تنهایم گذاشته بودند.
از هردوگله داشتم. هم از مهتاب که آن بال را سر
خودش آورد و مرا با این حجم از عذاب وجدان و
تنهایی، تنهاتر کرد و هم از ترنم که نمیدانم چرا،
عالرغم اینکه تاوان او را پس داده بودم نیاز مبرمی به
حضورش در کنارم حس میکردمشاید عجیب ترین
گره ی کور دنیا را داشتیم ما سه نفر.
مهتاب به جای من تاوان پس داده بود و من به جای
ترنم حاال مهتاب زیر خروارها خاک خوابیده است و من
در میان انبوهی از سردرگمی سرگردان بودم. و ترنم
میان دنیایی از… نمی دانم ها … بالتکلیفیها… بیشتر از
قبل طغیان کردن ها…
دسته بندی






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.