رمان: تپش
نویسنده: روشا
ژانر: بزرگسال دارک
خلاصه :
صحرا؛
حرف های پایانی دختر جوان رو به روم که به اتمام رسید نفس عمیقی کشیدم
و با یه خداحافظی کوتاه بدرقش کردم.فنجان چایی
کنارمو برداشتم و نزدیک لبم کردم،با صدای در از فکر و خیال جدا شدم و با
صدای رسایی خوش آمد گفتم؛با دیدن دختر رو به روم
ناخوداگاه متعجب شدم
صوفیا:سلام
از روی صندلیم بلند شدم و نگاهی بهش کردم سری تکان دادم
_خوش اومدی
خنده ی نمکی کرد و نگاهی به اطراف انداخت
_مطب خوشمزه ای داری
با چشم های گرد شده نگاهش کردم،هیچ وقت نمیتونستم به این رفتارش عادت
کنم
صحرا:کی قراره بزرگ شی صوفی؟
بلند شروع کرد به خندیدن
بین خنده هاش بریده بریده ادامه داد
_هیچ وقت
_چیکارم داشتی که اومدی اینجا؟










دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.