چهارده ساله که بودم ؛
عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم
در را باز کنم ونامه را بگیرم ،
او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی،
آب شد و زمین ریخت!
انگار انسان نبود، فرشته بود !
قاصد و پیک الهی بود ،
از بس زیبا و معصوم بود!
شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد.ب
ا دست لرزان امضا کردم
و آنقدر حالم بد بود
که به زور خودکارش
را از دستم بیرون کشید و رفت.
از آن روز، کارم شد
هر روز برای خودم
نامه نوشتن و پست سفارشی!
تمام خرجی هفتگی ام ،
برای نامه های سفارشی می رفت.
تمام روز گرسنگی می کشیدم،
اما هر روز؛ یک نامه سفارشی
برای خودم می فرستادم ،
که او بیاید و زنگ بزند،
امضا بخواهد،
خودکارش را بدهد
و من یک لحظه نگاهش کنم و برود




دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.