توضیحات
خلاصه:
یک خبرهایی بود که هم می دانست و هم نمیدانست.تا رسیدن هر دو سکوت کرده بودند .انگار که هر دو مرده بودند.به محض توقف ماشین دستش را پس کشید و پیاده شد .نمیخواست به پشت سرش نگاه کند .
با عجله کلید را در قفل چرخاند تا در را باز کند اما نمیشد.بعد از یکی دو بار تقلا متوجه حضورش شد.درست پشت سرش ایستاده بود






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.